تبليغاتX
... تا رهایی

شمع ها را فوت نمی کنم

دنیا تاریک می شود

من مسافر کوچکی هستم

که سیاره اش را گم کرده است

چشم میگذارم و

درخت ها به جنگل باز می گردند

دستانم را به پیراهن دختران کوچه می گیرم

تا قطاری کوه ها و دشت های نقاشی را

سوت بکشد

بابا را با لنگ های دراز می نویسم

اما دیوارهای این اتاق

هیچ جای جهان را نمی بینند

سی

چهل بار

می شمارم و

بسته ای را بر می دارم

شاید تو برایم

پنجره اورده باشی.

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

RSS