شمع ها را فوت نمی کنم
دنیا تاریک می شود
من مسافر کوچکی هستم
که سیاره اش را گم کرده است
چشم میگذارم و
درخت ها به جنگل باز می گردند
دستانم را به پیراهن دختران کوچه می گیرم
تا قطاری کوه ها و دشت های نقاشی را
سوت بکشد
بابا را با لنگ های دراز می نویسم
اما دیوارهای این اتاق
هیچ جای جهان را نمی بینند
سی
چهل بار
می شمارم و
بسته ای را بر می دارم
شاید تو برایم
پنجره اورده باشی.