گفتم غم تو دارم
گفتا غمت سر آید
...
چه مایوسكننده. چقدر غمانگیز... نه! حافظ اصلن جواب خوبی نشنیده.
بعضی چیزا چرا نداره...معادله نداره...نمیشه براش نسخه پیچید...منطقی هم نداره.
دل هم از همون بعضیاست وقتی گیر افتاد و قتی درگیر شد دیگه نمی تونی ازش بپرسی چرا...نمی تونی براش نسخه بپیچی ...منطق بیاری دلیل بیاری.که داری اشتباه می کنی یا درست.نمی تونی ازش بپرسی چرا؟
حالا تو هی بپرس چرا؟این سوالت بی جواب می مونه.
دل راه خودشو می ره...دنبال اون چیزایی نیست که تو واقعیت و ظواهر دیده می شه...چیزایی که میشه سنجید، می شه قیاس کرد. که تو بتونی ببینی ،بتونی لمسش کنی.نمیشه تو کلمه بیاریش،اصلا رفتار دل معلول نیست که علت داشته باشه.خودسره.خیرست...
پ.ن.1."کار دل هیچ قیاسی نداره."
پ.ن.2. at ...
خسته ام عزیزک...
باور کن...
این بار دیگر بحث دل نازکی نیست... کم طاقتی و نازک نارنجی بودن و روح لطیف ِ مسخره ی دخترانه نیست...
بحث ناز کردن های دخترانه هم نیست....
تازه...
گیرم هم که باشد...
برای که...؟
کسی نمانده جز این زندگی که...
و تازگی ها هم فهمیده ام که چقدر دیگر جوان نیستم... !
انگار که روحم دچار قطعی نخاع مغزی شده... یا به عبارتی خشک شده...!
(و این یعنی من دارم اعتراف می کنم که کم کم دارم پیر می شوم انگار... انگار...!)
می شود هيچ هم نگفت.
آری،
........
........
........
خواهی ديد
می شود هيچ چيز نگفت
و فقط
بود.
(خوئی)