مى دانم هيچكدام ممكن نيست
ولى اگر فرض كنيم كه يكى از اينها امكان داشته باشد،
(فرض محال كه محال نيست) بهتر اينه كه دوست داشته باشى يا دوست داشته بشى؟

روزی بسان دیگر روزها
نه!...
بسی بهتر از دیگر روزها
می گویند در این روز زاده شده ای
آن روز برای خالقانت خاطره نگیز
و سالگردش تا انتها برای خودت
و شاید برای دیگری
همان که روزت را خاطره انگیز می سازد
برگی دیگر از برگهای ثبت ایام ورق خورد
دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطرهات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم
با من ازدواج ميكني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشهاي كنار جعبهاش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانههاي اشك كاشت
1.تازه وقتی میای می فهمم که چقدر دلم برای لغزیدن سرانگشتای سردت رو تنم لک زده بوده... برای برگ ریزون و برف و بارونت... برا اینکه فقط آسمونو نیگا کنم و کلاغا رو عشق ببرم...! و مردم یه وری نیگام کنن...! (دختره کم داره...! (نمی دونن که اصلاً نداره!!!)) تازه کشف کردم که مهاجرتشون چقد چپ و چوله س... اصلاً نمی تونن مث انسان (به مفهوم معنوی...!!!) تو یه ردیف و مرتب پرواز کنن... مث لشکر شکست خورده ي بزها هر کدومشون یه طرف می پرن...
2.می ترسی
- به تو بگویم -
تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هردو می ترسی
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود
از یاد می بری...
(شاملو)
اگه سه روز از عمرتون مونده باشه چیکار می کنید؟
پ.ن آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید