ای آهوی خرامان دشت خیال
که دیرگاهیست مرا به غربت خاک کوچ داده اند.
به سکوت یک اتاق و یک پنجره.
به شبانه های دلتنگی
به چشمان دفن شدهء مهتاب در دل سیاه شب.
خلوتم را مشکن که پیوند من و ثانیه های منجمد شکسته خواهد شد
و شاید آخرین برگ بر شاخه مرا دوباره به وهم سبز طلوع ببرد
و بوی خاک باران خورده نوید رویش گندم را در شوره زار بدهد.
سعی بر من مبر که من راهی بی عبورم !
من خواهم رفت
..
اری من نیز روزی خواهم رفت
.
رها خواهم شد.
در دستانِ پرهوس باد رها
خواهم شدو
باد روزی تن ِ خسته ام را با
خود خواهد برد.
شب را پرسیدم:این همه سیاهی
را سبب چیست؟
ستاره هایش را خندید و
گفت:اندک شرری اگر باشد در
همین تاریکی است
که از دروازه چشمانت میگذرد
روز را گفتم:روشناییت را باور
کنم؟
شعله های آفتابش را پنهان کرد
و گفت:
بدین باور مباش
..
تو در سکوتی سرد خواهی مرد
روز و شب را پرسیدم:این آمد و
شد ِ مدام از پی هم ؟؟
گفتند:از مردمانی میگریزیم
که در تاریکی ِجهل خود چشمهایشان را بر روی عشق بسته اند
،سکوت را سرزنش میکنند و بیهوده تن میسایند
در کوچه های منجمد ِبی احساسی
ِخویش.
پرنده را گفتم :این همه اوج
در آسمان از چیست؟
آسمانی که چتریست بر سر
مردمانی که چون موران ،خاموش
در کنار هم میلولند..
گفت:آسمان بهانه است.
پرواز رابه خاطر نسپار که پروازم
در آسمان نه رفتن و عشق ِ
رسیدن به اوج است ،که
رفتن از زمینی است که خاکش
پذیرای هر تنی به عبث شده است.
آب را پرسیدم:روشناییت را به
من بده ..
آب گفت:آنان در بالا دست مرا
گِل کردند.دیگر
حتی سهراب نیز شعری
نمیسراید..و رفت.
آه ...آه..آه..
سرهای بریده..
کمرهای شکسته...
چوبه های دار
..
اعدامهای ممتد
..
کودکان ِ یاءس..منجمد و خموش
آری من خواهم رفت نه،من میروم
.دیگر تمام شد..
دیگر این من نیز از
خود
گریزان
است
ازمن پرسیدم:بااین لبهای
خاموش
،تن ِحقیر،
گردن شکسته
وقلب پاره پاره
توراکسی پذیرا
هست؟
من گفت:آسمان پذیرایم
نیست،چون فراخ است و من حقیر
آب مرا نمیشناسد چون روشن است
و من تاریک
روز از من میگریزد و شب رهایم
میکند
باد مرا با خود نمیبرد
اما ،اما من از خاکم ،
خاک تنم را هر چند حقیر است و
خوار ،
میپذیرد پس من به خاک
بازمیگردم.