تبليغاتX
... تا رهایی

خلوتم را مشکن

ای آهوی خرامان دشت خیال

که دیرگاهیست مرا به غربت خاک کوچ داده اند.

به سکوت یک اتاق و یک پنجره.

به شبانه های دلتنگی

به چشمان دفن شدهء مهتاب در دل سیاه شب.

خلوتم را مشکن که پیوند من و ثانیه های منجمد شکسته خواهد شد

و شاید آخرین برگ بر شاخه مرا دوباره به وهم سبز طلوع ببرد

و بوی خاک باران خورده نوید رویش گندم را در شوره زار بدهد.

سعی بر من مبر که من راهی بی عبورم !

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |



یادمان رفت، تو را؛
   به کجا می رفتیم، که تو از خاطرمان می رفتی؟!
   به جهانی که در آن، از زمین دلمان، علف هرز «چرا؟!» می رویید؟!
   یا در آن وادی سرگردانی، که هوایش همه از حسرت و تردید، به تنگ آمده بود؟!
                   به کجا می رفتیم؟!
      تو پر از معجزه بودی و من و ما و همه
   در دل روشن نور،
      با چراغی همه اما و اگر، پی تو می گشتیم!
...تو، همین جاهایی...
          من تو را می بینم
      مثل یک کودک پر شور و امید، دست تردیدم را، به یقین می گیری!
من چرا یادم رفت؟!
      که تو هستی! پای پرواز پر پروانه!
و چرا می گشتم، همه عمرم را، پی برهان و دلیل؟!
                                          این همه کافی نیست؟!
                                                   این همه زیبایی؟!
                                ...و اگر رفت، به آیینه رسید...
من چرا دلتنگم؟!
  که تو هستی!!
و چرا می گشتم، همه عمرم را، پی فهمیدن تو...؟!
که تو هر لحظه همین جاهایی... و مرا، می فهمی!
      و من از بودن تو خود آرامش و عشقم، و پر از نور و امید...
          و دگر می دانم، که تو هستی، همه جا و همه وقت!
              و به من نزدیکی..
 تو، همین جاهایی

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


دلم
یک تشت قرمز رختشویی می خواهد
بندازمش وسط پاییز حیاط
و مغزم را سَُُر بدهم توش
چنگ بزنم چروک های نرم ملتهبش را
چرکابه ها و خونِ مرده اش را هم بدهم 
                                         پای درخت گردویی که نیست
                                                 تا گردوهایش چروک تر شود
و پهن کنمش توی آفتاب نحیف اذر
                                        که جان خشک کردن ندارد
تا من
       چند روزی را بی مغز
                                راحت زندگی کنم.

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |




من خواهم رفت
..
اری من نیز روزی خواهم رفت
.
رها خواهم شد
.
در دستانِ پرهوس باد رها خواهم شدو

باد روزی تن ِ خسته ام را با خود خواهد برد
.
شب را پرسیدم:این همه سیاهی را سبب چیست؟

ستاره هایش را خندید و

گفت:اندک شرری اگر باشد در همین تاریکی است

که از دروازه چشمانت میگذرد

روز را گفتم:روشناییت را باور کنم؟

شعله های آفتابش را پنهان کرد و گفت
:
بدین باور مباش
..
تو در سکوتی سرد خواهی مرد

روز و شب را پرسیدم:این آمد و شد ِ مدام از پی هم ؟؟

گفتند:از مردمانی میگریزیم

که در تاریکی ِجهل خود چشمهایشان را بر روی عشق بسته اند

،سکوت را سرزنش میکنند و بیهوده تن میسایند

در کوچه های منجمد ِبی احساسی ِخویش
.

پرنده را گفتم :این همه اوج در آسمان از چیست؟

آسمانی که چتریست بر سر

مردمانی که چون موران ،خاموش در کنار هم میلولند
..
گفت:آسمان بهانه است
.
پرواز رابه خاطر نسپار که پروازم در آسمان نه رفتن و عشق ِ

رسیدن به اوج است ،که


رفتن از زمینی است که خاکش پذیرای هر تنی به عبث شده است
.

آب را پرسیدم:روشناییت را به من بده
..
آب گفت:آنان در بالا دست مرا گِل کردند.دیگر

حتی سهراب نیز شعری نمیسراید..و رفت
.
آه ...آه..آه
..

سرهای بریده
..

کمرهای شکسته
...

چوبه های دار
..

اعدامهای ممتد
..
کودکان ِ یاءس..منجمد و خموش


آری من خواهم رفت نه،من میروم .دیگر تمام شد
..

دیگر این من نیز از


خود

گریزان


است


ازمن پرسیدم:بااین لبهای خاموش


،تن ِحقیر،


گردن شکسته


وقلب پاره پاره


توراکسی پذیرا

هست؟


من گفت:آسمان پذیرایم نیست،چون فراخ است و من حقیر

آب مرا نمیشناسد چون روشن است و من تاریک

روز از من میگریزد و شب رهایم میکند

باد مرا با خود نمیبرد


اما ،اما من از خاکم ،

خاک تنم را هر چند حقیر است و خوار ،

میپذیرد پس من به خاک

بازمیگردم
.


+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

RSS