تبليغاتX
... تا رهایی




بگو قطار بایستد


بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند


بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود


بماند سوت بکشد ، برود دور شود


بگو قطار بایستد


دارم آرزو می کنم


می خواهم از همین بین راه


از همین جای هیچ کس نیست


کمی از کناره ی دنیا راه بروم


از جاده های تنها


که مردان بسیاری را گم کرد


مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند


و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید


می خواهم سوت بزنم ، بمانم


زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم


کمی از این همه صندلی های پر دود


کمی از این همه چشم و عینک های سیاه


می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم


می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین


در محرم ترین ساعات ماه


گریه کنم


می خواهم کمی دورتر از شما


کمی نزدیک تر به ماه


بمیرم

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


آدمای کمی هستن که همیشه دوستت می‌مونن. پاک نمی‌شن. کم‌اند آدمایی که بوی عطرشون تا همیشه بمونه برات. حتی اون وقتایی که دلت می‌شکنه ازشون و دل‌خور می‌مونی تا مدتی .. این وقتا می‌گردی تا ببینی چی چیه این آدمه هست که تو رو دوستش نگه داشته. چیه این آدمه هست که نمی‌‌ذاره، نمی‌تونی، نبخشیش؟ وقتی دوره‌ی اون دل‌خوری‌یه می‌گذره و می‌فهمین – هر‌دوتاتون- که دوستی‌تون آسون این همه سال نیست که مونده و یه دفعه همه‌ی انتظار‌های برآورده نشده و خواسته ها می‌رن کنار و یه چیزی جاشون رو می‌گیره که هیچ اسمی شاید براش نشه پیدا کرد، اونوقت باز شما با هم دوست‌ین. سرد و گرم چشیده‌تر و نزدیک‌تر حتی ...

کم‌اند آدمایی که می‌تونی همه‌ی زندگیت رو براشون تعریف‌ کنی و اونا هم بدون قضاوت گوش‌ش بِدن، یا نه. آدمایی که بشه باهاشون هیچی نگفت و همین که سلام می‌کنی، بفهمن خوب نیستی و صبر کنن تا حرف‌ت بیاد... آدمایی که همه‌ی تو رو خوب می‌شناسن و آدمایی که فرصت می‌دن یخت آروم آروم باز بشه و ...

کم‌اند آدمایی که صبح‌ها که از خواب بلند می‌شی، می‌تونن مثلِ یه لبخند بزرگ، پهن بشن روی همه‌یِ روزت
...


پ.ن. اینم جای تستی که ازم خواسته بودی..



+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |



چه زود می گذرد....

چه زود عادت می کنیم

چه زود چشمهایمان دیگر نمی بیند آنچه می دید

چه زود دیگر نمی شنویم آوای غریبانه کودکی پابرهنه را

چه زود یادمان می رود بوی گل باغچه را

چه زود آسمان خاکستری امروزمان را باور می کنیم

چه زود اشکهایمان تکراری می شود

چه زود باور می کنیم زندگی همین است

چه زود...



+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


غربت عمیق اندوه منو

چاه خشک تو بیابون نداره

سردی و تاریکی زندگیمو

هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره

مثه شعر مرثیه از شب و گریه پرم

برای تموم شدن لحظه ها رو میشمرم

کی ستاره منو از آسمون

پشت این پرده خاموشی کشید

گلدون شیشه ایمو کی زد به سنگ

کی منو به خود فراموشی کشید

کاش میشد واسه خودم گریه کنم

اونقدر گریه که دل پاک بشم

سبک و پاکیزه مثل خود اشک

زیر خاک گریه هام خاک بشم

چشمای ساکت تو رنگ شبه

شبی که سرده و فردا نداره

شبی که باید بمیره زیر نور

مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد

کاش یکی میفهمید اندوه منو

کاش یکی تو بهت تنهایی من

باورش میشد غم شکستنو

............

پ.ن.این آهنگ ستار داره صداش میاد....یه غم عجیبی میاره توی دل آدم...

شاید هر کدوم از ما توی این آهنگا ...شعرا...یه تیکه از زندگیمونو  پیدا

کنیم...نمی دونم...شاید... گاهی... .


+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |



 

 



دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است

ساده می افتد

ساده می شکند

ساده میمیرد

دل من تنها سخت می گرید!


پ.ن : دل من هم مثل ابرها دلش سخت گرفته...


+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


خواسته دلای آدما همیشه از جنس بلوره.
خود ماییم که به بلور آرزوهامون شکل می دیم.
جوری که به قالب آرزوهامون درآد.
زندگی ما آدما روی گردونه همین آرزوهای کوچیک و بزرگ می گرده،
جایی که این گردونه وایسه،
 ما به آرزوهامون می رسیم،

پس بذار همین جا دعا کنیم:
خدایا!!همه اونایی که دلاشون آسمونیه،
 نگاهشون بارونیه،
 خنده هاشون بی ریاس،
گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه،
 به همه چیزهایی که تمنای درو نیشونه برسن.

دنیای سبز دوستی ها ،
 یه دنیای بی خزونه،
اگه باغبون دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردید ها ببنده.

ما برای به یاد هم بودن به چند خط نوشته ،
یه شاخه گل مریم
یه عکس یادگاری،
 و خیلی چیز های دیگه نیاز نداریم.

حالا دیگه تداوم دوستیمون ،
 دست خودمونه،
 به این که چقدر نسبت به هم صادق باشیم،
بی ریا باشیم،
 و با ایمان...



+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

RSS