چه زود می گذرد....
چه زود عادت می کنیم
چه زود چشمهایمان دیگر نمی بیند آنچه می دید
چه زود دیگر نمی شنویم آوای غریبانه کودکی پابرهنه را
چه زود یادمان می رود بوی گل باغچه را
چه زود آسمان خاکستری امروزمان را باور می کنیم
چه زود اشکهایمان تکراری می شود
چه زود باور می کنیم زندگی همین است
چه زود...
غربت عمیق اندوه منو
چاه خشک تو بیابون نداره
سردی و تاریکی زندگیمو
هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره
مثه شعر مرثیه از شب و گریه پرم
برای تموم شدن لحظه ها رو میشمرم
کی ستاره منو از آسمون
پشت این پرده خاموشی کشید
گلدون شیشه ایمو کی زد به سنگ
کی منو به خود فراموشی کشید
کاش میشد واسه خودم گریه کنم
اونقدر گریه که دل پاک بشم
سبک و پاکیزه مثل خود اشک
زیر خاک گریه هام خاک بشم
چشمای ساکت تو رنگ شبه
شبی که سرده و فردا نداره
شبی که باید بمیره زیر نور
مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد
کاش یکی میفهمید اندوه منو
کاش یکی تو بهت تنهایی من
باورش میشد غم شکستنو
............
پ.ن.این آهنگ ستار داره صداش میاد....یه غم عجیبی میاره توی دل آدم...
شاید هر کدوم از ما توی این آهنگا ...شعرا...یه تیکه از زندگیمونو پیدا
کنیم...نمی دونم...شاید... گاهی... .

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است
ساده می افتد
ساده می شکند
ساده میمیرد
دل من تنها سخت می گرید!
پ.ن : دل من هم مثل ابرها دلش سخت گرفته...