تبليغاتX
... تا رهایی


تقدیم به چشم های که در راه ماندند ودل هایی که آن ها را راندند.
 

تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست وعهدهایی که کسی آن ها را نبست.

 

و اما تو



 

قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند.

 

قرار نبود عشق هم مثل گیلاس،بوسه،وتعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد

 

قرار نبود كسی سختش باشد بگوید دوستت دارم

 

قرار نبود كسی به هوای نشكستن دل دیگری بماند

 

قرار بود هركس به هوای نشكستن دل خودش بماند

 

قرار نبود هرچه قرار نیست باشد

 

قرار تنها بر بی قراری بود و بس.

 

گمان نمیكنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد

 

اما یقین دارم كه كودك دل ات كمتر از پیش بهانهءلالایی های شعر گونه ام را می گیرد

 

مهم نیست فقط یك چیز یاد همه بماند

 

اگر اتفاقی كه نباید بیفتد افتاد

 

تنها برایت می نویسم،خودت خواستی تقصیر من نبود

زیر سایهء امن ترین سایبان هستی دلواپس دلواپسی های یكدیگر باشیم

 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

ای کاش هایم زیاد شده اند...
مهمترینش...
ای کاش نمی دانستم...
ای کاش اینهمه تلاش نمی کردی تا بفهمم...

شرمنده ام
شرمنده دلم
که به من اعتماد کرد

***************************************

کاش می دانستی

 

من سکوتم حرف است

 

حرف هایم حرف است

 

خنده هایم خنده هایم حرف است

 

کاش می دانستی

 

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

 

کاش می دانستی

 

کاش می فهمیدی

 

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

 

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

 

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

 

من کمی زودتر از خیلی دیر

 

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

 

تو نترس

 

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

 

کاش می دانستی

 

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

 

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

 

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست
 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

 

فکر کن، فکر تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

 

زندگی رنگ دل عاشق تنهاست بخند

عشق بازیچه و درمان دل ماست بخند

 

گفته بودی نفسی نیست در اندیشه ی یار

حاصل هر نفسم ذکر و تمناست بخند


 
یوسف از بند زلیخاه زمان بیزار است
زندگی قصه ی دلدادگی ماست بخند

 

آدمک نغمه آغاز نکن

به خدا آخر دنیاست بخند


شد سیاه رنگ شب از درد دلم

نقش مهتاب در بادیه پیداست بخند

 

خنده ات رنگ زلالیست که با هر نفست

اشک در گوشه ی چشم تو هویداست بخند

 

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

 

راستی آنچه به یادت دادیم

پرزدن نیست که درجاست بخند

 

دست خطی که ترا عاشق کرد

به خدا شوخی کاغذی ماست بخند

 

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند....



 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

RSS