تبليغاتX
... تا رهایی




وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می افرید
وقتی زمین ناز ترا در اسمانها می کشید
وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم, نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
ادم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو, نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...



+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |





دلم می خواهد چیزی بنویسم،نامه ای ،شعری ،درد دلی...
اما دلم گرفته است...یادش بخیر،اون روزها،دلم كه می گرفت،حالی بود برای نوشتن!
اون روز ها دلتنگ بودم...ولی امروز دلم برای همون "دلتنگی ها" ، تنگ شد ...
راستش میان خاطره و تداعی دست و پا میزنم.
میان فراموش شده ها غرق می شوم...
یادش بخیر ...
یادش بخیر سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها...
اگر تو هم جای من بودی، دلت می گرفت جز خاطراتت چیزی برای مرور كردن داشتی؟!
تو اگر جای من بودی غوطه ور در یك دریا تداعی جز دست و پا زدن چه می كردی؟!
اینها سیاهی نیستند،اینها خاطره ها و تداعی های من هستند.
برای من گنجهای زیر خاكی كه هروقت دست و بالم خالی می شن به آنها پناه می برم...
هروقت دلم می گیره ،یاد اون روزهای اول می افتم،یاد سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها...
یاد دلتنگیها،درد دلها....یاد انتظار كشیدنها و لحظه شماریها...یاد دست خالی و دل پر بازگشتنها...
شاد می شوم...لذت می برم...با تمام وجود....شادی تنها خندیدن نیست....اونهم در این غمكده!
اشتباه ما دل بستنهای ماست...دل بستن آغاز دل كندن است...
صمیمی ترین دوستها و همراهان هم وقتی بی حوصله می شوند،می رن...
دل نباید بست...باید لذت برد...باید از دوست داشتنیها تا هنوز خاطره نشده اند لذت برد...
یادش بخیر دوباره
وقتی كه چشمام روی هم بسته میشه
وقتی دلم از زمونه خسته میشه
چشمامو دریا می كنم
یاد قدیما میكنم .
یادش بخیر اون قدیما.اون وقتی كه بچه بودیم .
اون وقتی كه فقط و فقط از زندگی بازی كردن و خوشحالی رو بلد بودیم.
اون وقتی كه كنار مامان و بابا و خانواده یه جمع صمیمی داشتیم .
اون وقتی كه فارق از همه دنیا و سختیها و مشكلات از زندگی فقط خندیدن بلد بودیم .چه روزایی بود .
اون روزا كه همه عشق و فكرمون این بود كه كی بزرگ میشم ، غافل از اینكه بزرگ شدن تازه اول همه سختیهاست.
اون موقع ها كه صدای خنده هامون همه فضای خونه رو پر می كرد .
اون وقتی كه با بچه های كوچه بازی می كردیم و سر كوچكترین و كمترین چیزا با هم قهر می كردیم .
اما دلامون اینقدر پاك و صاف بود كه در عض كمتر از یه ربع ساعت همه چیزو فراموش می كردیم .
یادش بخیر بچگی هامون ......



 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |






حقیقت این است که زندگی سخت است وخطرناک .


این است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی یابند.


این است که ضعیفان باید رنج ببرند .

این است که آنها که توقع عشق دارند ، ناامید خو اهند شد .
این است که آنها که طمع کارند سیر نخواهند شد.
این است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستیزه می جویند .

این است که شادی از آن کسانی است که از تنهایی نمی ترسند .

این است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند.

ای زندگی ! ای ابدیت ! ای نیستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پایان ...

بااین روزهای پیاپی که در کام خود فرو میبرید چه می کنید؟

آخر سخنی بگویید !

 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |






پایش را روی پدال گاز فشار داد تا زودتر از چهار راه رد شود.

پیکانی راه نداد.ثانیه شمار چراغ سبز ثانیه های اخر را نشان می داد.

دستش را روی بوق گذاشت و فشار داد. راننده پیکان اعتنا نکرد.

چراغ قرمز شد.مرد پیاده شد. با انگشت به شیشه پیکان زد

و بد و بیراه گفت. راننده پیکان مبهوت نگاهش کرد. در را باز کرد یقه

راننده را گرفت پیاده اش کرد و زد. از گوشه لب راننده پیکان

خون بیرون زد. چند نفر سوایشان کردند. چراغ سبز شد.مرد پشت

فرمان که نشت تازه علامت پشت شیشه پیکان را دید.

تصویر یک گوش با علامت ضربدری روی ان...




 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |




مادر! مرا ببخش!

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است

سر تا به پاي من

غرق ملامت است

بعد از خدا ، خداي دل و جان من تویی

من، بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش

تو، آن فرشته اي كه ز مهرت سرشته اند

چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش

 

مادر مرا ببخش!


در چهره تو مهرو صفا موج مي زند

اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت

در هم شكسته چهره تو، معبد خداست

اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت

 

مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي

بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام

دور از تو هر چه هست، سياهي است ، نور نيست

من در پناه روي چو ماه تو آمده ام

 

مادر مرا ببخش!


مهدی سهیلی


 
 



ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا احساس نمی شوند

و یا لمس نمی گردند

بلکه در دل حس میشوند...


مهربانترینم روزت مبارک...


+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

RSS