تبليغاتX
... تا رهایی

 

 

ای ابی ترین پرچین وجودم

                دستان پر حست را گرد شانه هایم حلقه کن

                                  و حلقه چشمانت را اندکی خاموش دار

                که قصد پرواز کرده ام...

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |




راستی من به که مانم، به که مانم به که مانم

نه بدان سایه شبرنگ که نهان کرده نگه درنگه سنگ
راستی من به که مانم، نه بدان بانگ دلاویز که جان می سپرد در نفس باد
نه به بانگ و نه به فریاد، راستی من به که مانم، به که مانم
نه تو را مانم و دانم که به خود نیز نمانم، راستی من به که مانم
نه تو را مانم و دانم که به خود نیز نمانم
نه سپیدم نه سیاهم ، نه سرودم نه نگاهم
نه یکی نقش پلیدم، نه یکی نقش تباهم
راستی من به که مانم، به که مانم
بی تو ای عشق بسوی که گریزم
با تو ای باد بسوی که شتابم
راستی من به که مانم، به که مانم
نه امیدی نه سرابی، نه درنگی نه شتابی
نه صعودی نه نگاهی، نه سپیدی نه سیاهی
راستی من به که مانم، به که مانم

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |




غمم از وحشت پوسیدن نیست


 
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

 
غمم از وحشت پوسیدن نیست

 
غم من غربت تنهایی هاست...



"در غربت اگر کسی بماند ماهی

گر کوه بود از او نماند کاهی
بیچاره غریب اگرچه سلطان باشد
چون یاد وطن کند برآرد آهی"

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

RSS