تبليغاتX
... تا رهایی
هيچ خوب نيستم





 

در این زمانه بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمي نامردم زوال پرست


+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |




خدايا به خاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگذارم !

خدايا به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود ، تو با تلنگري به راهم مي آوري ، از تو سپاسگذارم !

خدايا ! ممنونم که هر زمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده بي نهايت ، هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد !

خدايا ! از اين که مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي کند ، سخت به خود مي بالم .

خدايا ! با اين که گناه کرده ام ، ناسپاسي نموده ام ، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري ، حمايتم کرده اي !

به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو ، چه مي توانم بگويم ؟
اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟

خدايا ! شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در سخت ترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده اي ، از حساب بيرون است .

تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيز هايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد ، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش و سعادت حقيقي ياري ام کني ، چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم .

خداي من ، مي دانم که با اين همه ، تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي ، زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند :

اگر آنان که از من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

 



زیر خاکستر ذهنم باقیست
اتشی سرکش و سرزنده هنوز
یادگاری ست ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز


عشقی انگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم که چرا
مانده ام زنده هنوز


گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
ان که جانم را سوخت
یاد میارد از این بنده هنوز


سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز


گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از انهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز


گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالهاست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو اکنده هنوز


دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی ان قامت بالنده هنوز


در غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم ان عاشق بارنده هنوز


" اتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی ست
اتشی سرکش و سوزننده هنوز



 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |



یك روز می بوسمت !

فوقش خدا مرا می برد جهنم !

فوقش می شوم ابلیس !

آنوقت تو هم به خاطر این كه یك « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی !
جهنم كه آمدی ، من آن جا پیدایت می كنم و از لج خدا هر روز می بوسمت !

وای خدا ! چه صفایی پیدا می كند جهنم ... ! یك روز می بوسمت !

پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده های تو نیست كه مخفی شان می كنی ،

یا مثل خواب دیشب من كه نباید تعبیر شود ،

مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی كه توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند .

عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... .

یك روز می بوسمت !

یكی از همین روزهایی كه می خندانمت ،

یكی از همین خنده های تو را ناتمام می كنم : می بوسمت !

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم كه پیش تو همیشه سرخم ... .

یك روز می بوسمت !

یك روز كه باران می بارد ، یك روز كه چترمان دو نفره شده ،

یك روز كه همه جا حسابی خیس است ، یك روز كه گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،

آرام تر از هر چه تصورش را كنی ، آهسته ، می بوسمت ... .

یك روز می بوسمت !

هر چه پیش آید خوش آید ! حوصله ی حساب و كتاب كردن هم ندارم !

دلم ترسیده ، كه مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .

آخر ، عشق چهار حرفی كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده

كه برای خیلی ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد .

به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ،

عشق هزار حرف است ... .

یك روز می بوسمت !

فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس !

آنوقت تو هم به خاطر این كه یك « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی !

جهنم كه آمدی ، من آن جا پیدایت می كنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می كند جهنم ... !

یك روز می بوسمت !

می خندم و می بوسمت ! گریه می كنم و می بوسمت !

یك روز می آید كه از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت !

لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !

تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم كه پیش تو همیشه سرخم



عاشقی شرح غریبی من است
شرح درد و خود ٿریبی من است
شرح بیشامانی و درد من است
قصه روح جهانگرد من است
خویش را از خویش باید پاک کرد
هرچه از خاک است باید خاک کرد



+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |






سراسر کوهستان عشق را در نوردیدم



چه دشوار است...



و کیست که بتواند تحمل کند این درد را؟؟؟



اگر طوق عشق را بر گردن اسمان بیاویزند



اسمان خواهد لرزید و صبر نخواهد کرد این درد را.




+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |




خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر

 

 

 

این هبوط بی دلیل این سکوت نا گزیر

 

 

 

اسمان بی هدف بادهای بی طرف

 

 

 

ابرهای سر براه بیدهای سر به زیر

 

 

 

ای نظاره شگفت ای نگاه نا گهان!

 

 

 

ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر!

 

 

 

ایه ایه ات صریح سوره سوره ات فصیح

 

 

 

مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

 

 

 

مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان

 

 

 

مثل لحظه های وحی اجتناب ناپذیر

 

 

 

ای مسافر غریب در دیار خویشتن

 

 

 

با تو اشنا شدم با تو در همین مسیر

 

 

 

از کویر سوت و کور   تا مرا صدا زدی

 

 

 

دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

 

 

 

این تویی در ان طرف پشت میله ها رها

 

 

 

این منم در این طرف پشت میله ها اسیر

 

 

 

دست خسته مرا مثل کودکی بگیر

 

 

 

با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر!





 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
 

 

 

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

 

 

 

 

 

بی رنگ تر از نقطه موهومی بود

 

 

 

این دایره کبود اگر عشق نبود

 

 

 

 

 

از ایینه ها غبار خاموشی را

 

 

 

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

 

 

 

 

 

در سینه هر کس دلی در تپش است

 

 

 

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

 

 

 

 

 

بی عشق دلم چون گرهی کور چه بود؟

 

 

 

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

 

 

 

 

 

از دست تو در این همه سر گردانی

 

 

 

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




گرفته تر ز خزان دلم خزانی نیست

 

 

 

ستاره بارتر از چشمم اسمانی نیست

 

 

 

 

 

به حجم تنگدلی های افتابی من

 

 

 

مدار حوصله هیچ کهکشانی نیست

 

 

 

 

 

سزای پاکی ات ای اشک استینی نیست

 

 

 

به سر بلندیت ای عشق استانی نیست

 

 

 

 

 

مرا که شانه ام از حمل افتاب خم است

 

 

 

بجز پناه دو دست تو سایبانی نیست

 

 

 

 

 

به سوگواری این چشم های سر گردان

 

 

 

به غیر چشم سیاه تو نوحه خوانی نیست

 

 

 

 

 

به غیر تسلیت چشم های دلسوزت

 

 

 

مرا نیاز تسلی به همزبانی نیست.




 

 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

عزیز من!

مپرس از من چرا اینگونه دلسردم

 

مپرس

من از سرزمین بی قراریها چه اوردم

 

مرا بال پریدن نیست.می دانی؟ قفس تنگ است.

 

رهایی ارزو دارد نگاه اسمان گردم

 

تمام شاخ و برگم را دوباره یکنفر چیده است

 

ومن در ذهن جنگل باز پاییزی ترین مردم




 

تو لیلایی و من تنهاترین مجنون این صحرا

 

غریبانه بیابان را به دنبال تو می گردم

 

رمیدی باز از چنگم غزال تیز پای من

 

اگرچه بر سر راهت هزاران دام گستردم

 

تو گفتی چشم در راهم کسی با عشق می اید

 

کجا رفتی که من اری همان عاشق ترین مردم

 

تو بعد از من برای عشق حافظ باش و باور کن

 

که من دیگر از این راهی که رفتم بر نمی گردم.


+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

 

 

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و به جاش یه زخم

همیشگی به دلت داده ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی حس

کنی هنوزم دیوونشی و دوستش داری چقدر سخته که دلت بخواد سرتو

باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

چقدر سخته که تو خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش

 هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه

های اشک گونه تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز...

 

                                           



                                 

عاشقی؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به امید عشقش زندست . بدان، یه

عاشق،عاشق كشی بلد نیست . بدان، یه عاشق هرگز دروغ نمیگه

مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسی دروغ گفتی یعنی اون رو كشتی .
 

اگه عشقت رو دوست داری هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار

كنار اگه دوسش داری بهش بگو ،به ساده ترین شكلی كه بلدی یا میدونی

كه میفهمه كه دوسش داری كسی می تواند به پای عشق بمیرد كه پیش

 از آن در زندگی پیش چشمانش مرده باشد ..
.

 


 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


 
داستان شيخ صنعاء

 

مثل آهو مي کشد گردن ولي رم مي کند
با رميدنهاي خود از عمـر من کم مي‌کند


مي نهد بر شانه‌هاي خسته‌ام بار نگـاه
بار سنگيني که پشت کوه را خم مي‌کند


گرچه مي‌ريزد شراب از چشم‌هاي مست او
کاسه صـبر مـرا لـبريــــــز از غم مي کند


با رقيبان مي نشيند بــاده نوشـــي مي‌کند
چون مرا مي‌بيند از غم چهره در هم مي‌کند


بس که دور از چشم‌هايش سوگواري کرده‌ام
هر که مي‌بيند مـــرا يـــــاد از محرم مي‌کند


در عبور از لحظه‌هاي زندگي جز عشق نيست
آن که اسباب غم ما را فراهـــــــــــم ميـکند



داستان حکايت عاشق شدن پيري است از پيران صوفيان که در اطراف بيت الحرام به روايتي هفتصد و به روايتي چهارصد مريد داشته است و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و عبادات زيادي براي آخرت خود ذخيره داشته است.

از قضا يک شب در خوابي مي‌بيند که از مکه به روم افتاده و بر بتي مدام سجده مي‌کند. پس از اين خواب او پي مي‌برد که زمان سختي و دشواري (آزمايش الهي - يکي از عقبات صعب سلوک) فرا رسيده:


يوسف توفيق در چاه اوفتاد عقبه‌اي دشوار در راه اوفتاد


او بايد خودش را به آزمايش الهي بسپارد. وي در حالي که به نجات و حفظ دين خود اميد دارد با جمع کثيري از مريدان خود، راهي شهر روم مي‌شود.


در آن شهر شيخ بر دختري ترسا ، ساکن يکي از ديارات مسيحي که (اين دير) در روم (بيزانس) عاشق مي‌شود.......


ناگزير بحکم آنچه در رؤيا به او نموده بودند عازم روم مي‌شود و آنجا گرفتار عشق دختري ترسا و روحاني صفت مي‌گردد و براي خاطر معشوق ايمان مي‌دهد و ترسائي مي‌خرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار مي‌شود که خمر مي‌خورد و زنـّار مي‌بندد و خوک‌باني پيشه مي‌کند و دست از اسلام و مسلماني مي‌شويد.......


مريدانش سعي مي‌کنند تا با پند و اندرز شيخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغيير وضع شيخ خود مأيوس مي‌شوند از او قطع اميد مي‌کنند و به حجاز برمي‌گردند و گزارش اعمال او را به مريدي که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي‌کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده‌اند و شب هنگام با تضرع و زاري از خدا مي‌خواهد تا شيخش را از گمراهي نجات بخشد. 


سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي‌دهد. روز ديگر او با مريدان عازم روم مي‌شوند و شيخ را که زنـّار بريده ، از نو مسلمان شده است با خود به حجاز مي‌آورند. اما دختري که باعث آن ماجري شده بود پس از مراجعت شيخ احوالش دگرگون مي‌گردد و عاجز و سرگشته ديوانه‌وار سر در پي شيخ مي نهد و به دست او اسلام مي‌آورد و جان شيرين را سر ايمان خود مي‌نهد:

 



باز کن پنجـــره‌اي رو به نــــگاهم اي دوست
ديرگاهي است که من چشم به راهم اي دوست


دور از آيينه چشــــــم تو به هم مي‌مانند
روزهاي من و شبهاي سياهـم اي دوست


صبحگاهان که برآرم نفـــس از سوز جگر
مي کشد سر به فلک شعله آهم اي دوست


من که در حاثه چون کـــوه مقـــاوم بودم
پيش طوفان غمت چون پر کاهم اي دوست


کسيت غير از تو که از راه وفــا دريابد
زير اين بار گران ، بار گناهم اي دوست


دل سنگين تو با اين همه بي رحمي‌هــــا
مي کند عاقبت از غصه تباهم اي دوست


اين منم عاشق بيچاره که در شادي و غم
جز رضاي تو دگر هيچ نخواهم اي دوست


چشم از افتاده ترين عاشق خود باز مگير
باز کن پنجـره‌اي رو به نگاهم اي دوست


+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

RSS