






تو لیلایی و من تنهاترین مجنون این صحرا
غریبانه بیابان را به دنبال تو می گردم
رمیدی باز از چنگم غزال تیز پای من
اگرچه بر سر راهت هزاران دام گستردم
تو گفتی چشم در راهم کسی با عشق می اید
کجا رفتی که من اری همان عاشق ترین مردم
تو بعد از من برای عشق حافظ باش و باور کن
که من دیگر از این راهی که رفتم بر نمی گردم.
چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و به جاش یه زخم
همیشگی به دلت داده ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی حس
کنی هنوزم دیوونشی و دوستش داری چقدر سخته که دلت بخواد سرتو
باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده
چقدر سخته که تو خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش
هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه
های اشک گونه تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز...
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشقی؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به امید عشقش زندست . بدان، یه
عاشق،عاشق كشی بلد نیست . بدان، یه عاشق هرگز دروغ نمیگه
مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسی دروغ گفتی یعنی اون رو كشتی .
اگه عشقت رو دوست داری هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار
كنار اگه دوسش داری بهش بگو ،به ساده ترین شكلی كه بلدی یا میدونی
كه میفهمه كه دوسش داری كسی می تواند به پای عشق بمیرد كه پیش
از آن در زندگی پیش چشمانش مرده باشد ..
![]()
مثل آهو مي کشد گردن ولي رم مي کند
با رميدنهاي خود از عمـر من کم ميکند
مي نهد بر شانههاي خستهام بار نگـاه
بار سنگيني که پشت کوه را خم ميکند
گرچه ميريزد شراب از چشمهاي مست او
کاسه صـبر مـرا لـبريــــــز از غم مي کند
با رقيبان مي نشيند بــاده نوشـــي ميکند
چون مرا ميبيند از غم چهره در هم ميکند
بس که دور از چشمهايش سوگواري کردهام
هر که ميبيند مـــرا يـــــاد از محرم ميکند
در عبور از لحظههاي زندگي جز عشق نيست
آن که اسباب غم ما را فراهـــــــــــم ميـکند

داستان حکايت عاشق شدن پيري است از پيران صوفيان که در اطراف بيت الحرام به روايتي هفتصد و به روايتي چهارصد مريد داشته است و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و عبادات زيادي براي آخرت خود ذخيره داشته است.
از قضا يک شب در خوابي ميبيند که از مکه به روم افتاده و بر بتي مدام سجده ميکند. پس از اين خواب او پي ميبرد که زمان سختي و دشواري (آزمايش الهي - يکي از عقبات صعب سلوک) فرا رسيده:
يوسف توفيق در چاه اوفتاد عقبهاي دشوار در راه اوفتاد
او بايد خودش را به آزمايش الهي بسپارد. وي در حالي که به نجات و حفظ دين خود اميد دارد با جمع کثيري از مريدان خود، راهي شهر روم ميشود.
در آن شهر شيخ بر دختري ترسا ، ساکن يکي از ديارات مسيحي که (اين دير) در روم (بيزانس) عاشق ميشود.......
ناگزير بحکم آنچه در رؤيا به او نموده بودند عازم روم ميشود و آنجا گرفتار عشق دختري ترسا و روحاني صفت ميگردد و براي خاطر معشوق ايمان ميدهد و ترسائي ميخرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار ميشود که خمر ميخورد و زنـّار ميبندد و خوکباني پيشه ميکند و دست از اسلام و مسلماني ميشويد.......
مريدانش سعي ميکنند تا با پند و اندرز شيخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغيير وضع شيخ خود مأيوس ميشوند از او قطع اميد ميکنند و به حجاز برميگردند و گزارش اعمال او را به مريدي که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش ميکند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کردهاند و شب هنگام با تضرع و زاري از خدا ميخواهد تا شيخش را از گمراهي نجات بخشد.
سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را ميدهد. روز ديگر او با مريدان عازم روم ميشوند و شيخ را که زنـّار بريده ، از نو مسلمان شده است با خود به حجاز ميآورند. اما دختري که باعث آن ماجري شده بود پس از مراجعت شيخ احوالش دگرگون ميگردد و عاجز و سرگشته ديوانهوار سر در پي شيخ مي نهد و به دست او اسلام ميآورد و جان شيرين را سر ايمان خود مينهد:

باز کن پنجـــرهاي رو به نــــگاهم اي دوست
ديرگاهي است که من چشم به راهم اي دوست
دور از آيينه چشــــــم تو به هم ميمانند
روزهاي من و شبهاي سياهـم اي دوست
صبحگاهان که برآرم نفـــس از سوز جگر
مي کشد سر به فلک شعله آهم اي دوست
من که در حاثه چون کـــوه مقـــاوم بودم
پيش طوفان غمت چون پر کاهم اي دوست
کسيت غير از تو که از راه وفــا دريابد
زير اين بار گران ، بار گناهم اي دوست
دل سنگين تو با اين همه بي رحميهــــا
مي کند عاقبت از غصه تباهم اي دوست
اين منم عاشق بيچاره که در شادي و غم
جز رضاي تو دگر هيچ نخواهم اي دوست
چشم از افتاده ترين عاشق خود باز مگير
باز کن پنجـرهاي رو به نگاهم اي دوست