


گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
و انچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی...

می روی
حال که رسوا شده ام می روی
واله و شیدا شده ام می روی
حال که غیر از تو ندارم کسی
وین همه تنها شده ام می روی
حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سرا پا شده ام می روی
حال که همراه خراباتیان
همدم صهبا شده ام می روی
حال که در وادی عشق و جنون
وامق عذرا شده ام می روی
حال که در بحر تماشای تو
غرق تمنا شده ام می روی
این همه رسوا تو مرا خواستی
حالا که رسوا شده ام می روی
علی گریه لا یزال بود اشک بی نهایت
علی اندوه لا یزال بود نیروی بی نهایت
علی مطلق تاسف بود مطلق غم مطلق مبارزه در راه حقیقت
مطلق عرفان مطلق ایمان
علی خسته خستگی ناپذیر بود.
دل شکسته شکست ناپذیری.
علی متحیری در کمال تعقل.
علی چار فصل روح بود ـ در حد ممکن زیبایی.
خلوت نشینی بود عاشق جماعت.
علی اوج تعالی انسان بود که با قطره های شفافی از خدایی خدا
ترکیب شده بود.
علی معنای مبهم بی کرانه ی شیرین هشدار دهنده ی هشیار کننده ی
غم انگیز گیج کننده ای داشت.....
ترا من چشم در راهم و می دانم که می آیی
میان شام تاریکم تویی فانوس رویایی

ساده بگویم
نگاه زاده علاقه است
وقتی دو چشم روشن عشق به تو نگاه می کنند
تو دیگر از ان خود نیستی
زمان می گذرد و زمانه نیز هم
کودک می شوی
جوان هستی و جوانی نمی کنی
می گذری
پیر می شوی و می مانی
و باز در پی ان علاقه دیرین هستی