باور من این است: شادی تنها خوبی ست.
مکان شاد بودن اینجا ست.
زمان شاد بودن اکنون است.
راه شاد بودن شاد کردن دیگران است.
و فکر می کنی تو را خواهم بخشید؟ هرگز
ای سیاوش افکارم؟
ای که خاطرات گذشته ام عبور لحظه های با تو بودن است
بر سپیده چشمانت همیشه پیوسته ام! چرا مرا به غروبش وعده می دهی
پاییز نگاهم با لبخند چشمانت به یکباره بهاری می شود
چرا همیشه بهاریم نمی کنی؟
و فکر می کنی تو را خواهم بخشید؟هرگز
با تلالو مروارید اشک هایم همیشه با سردی بر خورد می کنی و
انگاه است که در اشک هایم غوطه ور می شوم
و فکر می کنی تو را خواهم بخشید؟هرگز
ای طلوع افکار زیبایم؟
و نمی دانی که تا کجا افکارم را می گسترانی
و فکر می کنی تو را خواهم بخشید؟هرگز
تو را به هیچ کس نخواهم بخشید
تو همیشه برای منی
ای نا بخشودنی ترین
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
در میان من و تو فاصله هاست .
گاه می اندیشم ،
ــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری .
دستهای تو توانایی آن را دارد ؛
ــ كه مرا،
زندگانی بخشد .
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا ،
با وجود تو شكوهی دیگر ،
رونقی دیگر هست .
می توانی تو به من ،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من ،
آنچه را میبخشی
آغاز ماه رمضان، ماه ضیافت الله را به شما دوستان عزیز تبریک
می گویم.امیدوارم که طاعات و عبادات شما قبول درگاه حق تعالی قرار گیرد.بیاید در اولین افطار ماه رمضان خالصانه به درگاه خداوند متعال دعا کنیم تا گناهایمان را ببخشد و دست های ملتمسمان را گرفته و دلمان را به نور حقانیت و جلالش منور گرداند.
« التماس دعا»
در این دنیای طاقت سوز و توان فرسا
غم انگیزو ملال افزا
هوا آلوده ، ابر آلوده، آب و آتش آلوده
نسیم کوهساران با دم عیسی وش آلوده
نِی آلوده ، مِی آلوده نوای دلکش آلوده
شب و شمع و دم و دود و گُل و مُل هر شِش آلوده
شراب بی غش آلوده
صبو و ساغر و ساقی
شراب مانده از پیر مغان باقی
حدیث عشق و مشتاقی
همه بر باد رفته
قصه ها ، از یاد رفته
گشته حیران دِیر پیرو مانده حیران پیر دِیر
مستی و شوریدگی یادش بخیر
ای خوش آن خواب طلائی
آن خوشی های خیالی
رَسته از ایام و کابوس و لیالی
با پَری هم خوابگیها
با جنون هم خانگیها
وَز خِرد تا خادم خود کامگی، بیگانگی ها
تا خرد در خدمت خود کامگیست
در جهان عاقل تر از دیوانه کیست ؟
می روام ، می روم تا آشیان در گَنبد مینا بسازم
دور از این دنیا بسازم
دور از این دنیای دوزخ گونهء قیرینه روزن
زشت و زهر آگین زِ پاها تا به گرزن
در بهشت آرزو ها غرفه ای زیبا بسازم
خیمه ای از پرنیان ، خرگاهی از دیبا بسازم
دور از این دنیا بسازم
دور از این کانون پَستی
مروم با چیره دستی
تا بشویم دامنم را
لکهء پیراهنم را
تا گلستان مُردم گُل مژمرد و آمد برگ ریزان
خار با گُل شد ستیزان
میروم اُفتان و خیزان
تا جهانی بهتر از دنیا بسازم
گرچه کُولی بچه ای بی برگ و سازم
وا نشد هر گز به کس دست نیازم
من دگر در بی کرانها چون دو پیکر یکه تازم
آدم و این سر افرازی ؟
شهیر همت بنازم
می روم تا دور از شما انسان نُما ، درنده خو ها
وین زَننده رنگ و بو ها
خانه ای از اطلس و دیبا بسازم
کیست منظورم از این انسان نما ها ؟
عذر می خواهم ، جسارت می کنم آری شما ها
رفتم از دست شما تا چاره ء فردا بسازم
روز روشن از شب یلدا بسازم
می روم ، من می روم ، رفتم که رفتم
یا بسوزم یا بسازم ....
|
دلت تنگ است میدانم ، قلبت شكسته است می دانم ، زندگی نكن...!
رابه فراسوی دلتنگی ها میكشاند ! گریه نكن كه چشمهایم طاقت اینرا ندارند كه آن اشكهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند كه اشكهای چشمهایت را ازگونه هایت پاك كنند .! گریه نكن كه من نیز مانند تو آشفته می شوم! ، آن اشكهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نكن بغض آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق خسته از پرواز !
از گونه های نازنینت پاك كنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم، گوشم زمزمه كن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم! با گفتن درددلت به من خودت را خالی كن تا دل من نیز خالی شود! كه!من نیز با چشمان خیس نوشتم. |
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم. نمی دانم!
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی گل بر می افشانم.
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه،
سر راه پيــرزني را ديد که ماشينش خراب شده
و ترسان توي برف ايستاده بود .
اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد،
اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد
و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد,
زن پرسيد: ""من چقدر بايد بپردازم؟""
و او به زن چنين گفت:
"" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بودهام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸
همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعاً ميخواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸
بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! ""
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و
رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بيتوجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره
که ميبايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نميدانست
¸واحتمالاً هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ،
زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.
من هم در اين چنين شرايطي بودهام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعاً ميخواهي که بدهيت رو به من بپردازي،
بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه. ""
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت
در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد
به شوهرش گفت
"دوستت دارم اسميت ، همه چيز داره درست ميشه.....""