تبليغاتX
 ... تا رهایی

زندگی






حقیقت این است که زندگی سخت است وخطرناک .


این است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی یابند.


این است که ضعیفان باید رنج ببرند .

این است که آنها که توقع عشق دارند ، ناامید خو اهند شد .
این است که آنها که طمع کارند سیر نخواهند شد.
این است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستیزه می جویند .

این است که شادی از آن کسانی است که از تنهایی نمی ترسند .

این است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند.

ای زندگی ! ای ابدیت ! ای نیستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پایان ...

بااین روزهای پیاپی که در کام خود فرو میبرید چه می کنید؟

آخر سخنی بگویید !

 


 

نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت


تصویر






پایش را روی پدال گاز فشار داد تا زودتر از چهار راه رد شود.

پیکانی راه نداد.ثانیه شمار چراغ سبز ثانیه های اخر را نشان می داد.

دستش را روی بوق گذاشت و فشار داد. راننده پیکان اعتنا نکرد.

چراغ قرمز شد.مرد پیاده شد. با انگشت به شیشه پیکان زد

و بد و بیراه گفت. راننده پیکان مبهوت نگاهش کرد. در را باز کرد یقه

راننده را گرفت پیاده اش کرد و زد. از گوشه لب راننده پیکان

خون بیرون زد. چند نفر سوایشان کردند. چراغ سبز شد.مرد پشت

فرمان که نشت تازه علامت پشت شیشه پیکان را دید.

تصویر یک گوش با علامت ضربدری روی ان...




 


 

نوشته شده توسط سحر در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت


مادر




مادر! مرا ببخش!

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است

سر تا به پاي من

غرق ملامت است

بعد از خدا ، خداي دل و جان من تویی

من، بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش

تو، آن فرشته اي كه ز مهرت سرشته اند

چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش

 

مادر مرا ببخش!


در چهره تو مهرو صفا موج مي زند

اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت

در هم شكسته چهره تو، معبد خداست

اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت

 

مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي

بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام

دور از تو هر چه هست، سياهي است ، نور نيست

من در پناه روي چو ماه تو آمده ام

 

مادر مرا ببخش!


مهدی سهیلی


 
 



ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا احساس نمی شوند

و یا لمس نمی گردند

بلکه در دل حس میشوند...


مهربانترینم روزت مبارک...



 

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی


به دوست عزیزم محمد وبلاگ" زخمی تر از همیشه"





هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگوی

و از این تنهایی

و از این فاصله ها که میان من و تو روییدست

بگذار؛

تا که پروانه تنهایی از قفس آزاد شود و برود

بال خود را بسپارد به نسیم

قاطی باد شود...

بگذار؛

کفتر خوشبختی، روی بام نفست بنشیند

و اگرچه دلت آنجا تنگ است،

نگذار؛

رنگ غم بر قفست بنشیند...

هر زمانی که دلت تنگ منست،

بهترین شعر مرا قاب کن

پشت درگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد

و بداند که دل من با توست،

                       در همین یک قدمی...


 

نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت


ف ر ی ا د



اين رام رام
- رامتر از هرچه در خيال فراز آيد
اين صابر
اين صبور
اين يادآور حكايت ايوب
وقتي كه كاسه صبرش را لبريز مي‌كنند
آيا سزاست جامه تزوير را در زير چتر صبر و صبوري به تن كند؟
از شير خشمگين
از شير سرخ مانده به زنجير
جز غرش شگرف نه شاينده است
روباه را بگوي
ارزاني تو جامه تزوير
اين جامه به تن تو برازنده است


 

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


کاش...


کاش در قضاوتها و تصمیم گیری برای دیگران خودمان را در موقعیت انها قرار میدادیم
کاش تحمل عقاید مخالف را داشتیم و با افکار دیگران به نحو شایسته برخورد میکردیم
کاش حرفها را بشنویم تا به فریاد تبدیل نشوند
کاش صداقت را زیبا و دروغ را زشت می پنداشتیم

کاش و کاش و کاش ..................
اگر اینچنین می بود دیگر چه کسی احساس دلتنگی میکرد و چگونه دلی می شکست
و ایا زیباتر و وجدانمان اسوده تر نبود ؟


 

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت