تبليغاتX
... تا رهایی
ورق خواهم زد

تمام کتابهایی را که

در شهر وجود ندارند

تمام لحظه هایی که

به بازدید تو نیامده ام.

در خود مرور خواهم شد

در تکثیر بی وزنی باد

در تصاویری گنگ بر دیوار

با فکرهای مشکوک

با سه شنبه های تلخ

تمام دلتنگی هایم را

تمام پارادوکس های باهم بودن را

سر کشیده ام

کسی نیست.صدایی نیست

هوا انقدر بیخیال است که

نمی شود تو را ساده دید

پنجره نفس های مرا

به کوچه ای بن بست می کشاند

کوچه ای پرت

کوچه ای که به فلسفه جغرافیایی خود

سخت معترض است

به بی حوصلگی شهر

باز ذر خود مرور خواهم شد

در بی نهایت رابطه نا متعادل

چیزی پیدا نخواهم کرد

جز هویتی نا معلوم.


+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

شمع ها را فوت نمی کنم

دنیا تاریک می شود

من مسافر کوچکی هستم

که سیاره اش را گم کرده است

چشم میگذارم و

درخت ها به جنگل باز می گردند

دستانم را به پیراهن دختران کوچه می گیرم

تا قطاری کوه ها و دشت های نقاشی را

سوت بکشد

بابا را با لنگ های دراز می نویسم

اما دیوارهای این اتاق

هیچ جای جهان را نمی بینند

سی

چهل بار

می شمارم و

بسته ای را بر می دارم

شاید تو برایم

پنجره اورده باشی.

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

درخت که مثل همیشه است!

چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد

که امروز امروز نیست

چه اتفاقی برای اینه افتاد؟

که من...من...نیست...نیست!

عادت می کنی

به نام فروردین

به نام کوچکت

به نام کوچه ها...

عادت می کنی

به کفش های تازه

خیابانهای تازه تر...

به تمام شهر عادت می کنی.

اما

فقط

عادت می کنی.

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

دفتر نقاشیت را باز کن

و تصویر زنی را بکش

که چنان گریسته است

که پاک شده است

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

........................................


مردان عکس العملهای خود را غیرت مینامند و همان رفتار ها را از جانب زنان حسادت ...


و این گونه است که باز هم خداوند توجیه را آفرید برای مردان تا خود را عاری و زنان را حسود بدانند.

به همین سادگی بازی با کلمات و سفسطه .

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

هی زن...هی تو

کجایی؟؟؟؟ !!!

غرق کدامین رویا؟

پشت کدامین لحظه بن بست جا مانده ای؟

در آینه نگاهی بیفکن

چونان

زنی شده ای،

جاافتاده،


 زیر تشعشع سوزان سرنوشت

رنگ باخته

،،،،،،

روحت آبسن است


ودستهایت پر  ازنوازشهای مسکوت

،،،،،،،،،،


هی تو

سخت نگیر......

برای کودکان بدنیا نیامده ات

برای عشقهای در راهت

،،،،،،


خیلی چیزها ثابت میماند


ولی تو پیر میشوی

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


امروز دلم

مثل آسمان پر است...

 

پ.ن: یه  عمره مراقب بودم دل کسیو نشکنم

اون وقت دل خودم

مدام میشکنه...

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


ای دل بشارت می‌دهم خوش روزگاری می‌رسد
یا دور غم طی می‌شود یا غمگساری می‌رسد
گر كارگردان جهان باشد خدایی مهربان
این كشتی طوفان‌زده هم بر كناری می‌رسد
اندیشه از سرما مكن سر می‌شود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی آخر بهاری می‌رسد
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی بپاشد در افق گویی سواری می‌رسد
یار همایون منظرم آخر در آید از درم
امید خوش می‌پرورم زین نخل باری می‌رسد
ای شاعر شیرین‌سخن در شهر غوغایی فكن
كز شعرت آن محبوب را نیز افتخاری می‌رسد
كی بوده است و كی شود ملك غزل بی‌حكمران
هر دوره آن را خواجه‌ای یا شهریاری می‌رسد
مفتون! منال از یار خود گر با تو گاهی تلخ شد
كز گل بدان لطف و صفا گه نیش خاری می‌رسد

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

از وقتی به خونه‌ی دلم اسباب‌کشی کردم، فهمیدم، یک کُنج داره که اسمش را گذاشتم «کُنج دلم». اوائل، دلم، نو بود و مثل همه‌ی خونه‌های نو، رنگ‌و لعابی داشت. ما هم گول رنگ و لعابش را خوردیم و این کنج دلمان را کردیم پارکینگ ماشین. گَه گُداری که، دوستی، رفیقی به دلمون سر می‌زد، ماشین‌هاشون را در کنج دلمان پارک می‌کردند که البته اکثرا هم خالی بود این پارکینگ. مدتی که گذشت هرکس به ما می‌رسید می‌گفت: دلت خیلی کوچیکه. منم خسته شدم از این دل‌کوچیکی و کنج دلمو که پارکینگش کرده‌بودم را دو تا صندلی لهستانی گذاشتم و یک میز گرد و روی میز هم دو تا فنجون تا، کسی بیاید و گپی بزنیم. گاهی دوستی می‌آمد، می‌نشستیم و چایی می‌خوردیم و گپی می‌زدیم و بعد هم می‌رفت. مدتی که گذشت درِ کافه را پلمب کردند و منو دادگاهی و یه مدت هم زندانی. از زندان که بیرون آمدم، کافه را به هم ریختم و صندلی‌ها و میز را سوزاندم و یک گلدان گل بزرگ گذاشتم کنج دلم و یک قاب عکس هم به یادگاری زدم به دیوارش. چند روز هنوز نگذشته بود که برگ‌های گلم هم زرد شد و ریخت. گل نور می‌خواست و من فقط به‌ش آب می‌دادم. خشک شد چون کنج دلم پنجره‌ای رو به خورشید نداشت. گلدون خشک شده را برداشتم. کنج دلم خالی شد و من چیزی جز یک مجسمه‌ی قدیمی که خیلی هم دوستش داشتم،‌ بیشتر نداشتم که در کنج دلم بنشانم. حالا در کنج دلم مجسمه‌ای نشسته که از قضا کنج دلش شکسته. منم کنج دلش را چسب زدم تا بیشتر از این نشکنه. حالا کنج دل مجسمه‌م چسب نشسته و کنج دل من مجسمه.

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


گفتم غم تو دارم
گفتا غمت سر آید
...
چه مایوس‌كننده. چقدر غم‌انگیز... نه! حافظ اصلن جواب خوبی نشنیده.

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

RSS