تمام کتابهایی را که
در شهر وجود ندارند
تمام لحظه هایی که
به بازدید تو نیامده ام.
در خود مرور خواهم شد
در تکثیر بی وزنی باد
در تصاویری گنگ بر دیوار
با فکرهای مشکوک
با سه شنبه های تلخ
تمام دلتنگی هایم را
تمام پارادوکس های باهم بودن را
سر کشیده ام
کسی نیست.صدایی نیست
هوا انقدر بیخیال است که
نمی شود تو را ساده دید
پنجره نفس های مرا
به کوچه ای بن بست می کشاند
کوچه ای پرت
کوچه ای که به فلسفه جغرافیایی خود
سخت معترض است
به بی حوصلگی شهر
باز ذر خود مرور خواهم شد
در بی نهایت رابطه نا متعادل
چیزی پیدا نخواهم کرد
جز هویتی نا معلوم.
شمع ها را فوت نمی کنم
دنیا تاریک می شود
من مسافر کوچکی هستم
که سیاره اش را گم کرده است
چشم میگذارم و
درخت ها به جنگل باز می گردند
دستانم را به پیراهن دختران کوچه می گیرم
تا قطاری کوه ها و دشت های نقاشی را
سوت بکشد
بابا را با لنگ های دراز می نویسم
اما دیوارهای این اتاق
هیچ جای جهان را نمی بینند
سی
چهل بار
می شمارم و
بسته ای را بر می دارم
شاید تو برایم
پنجره اورده باشی.
چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد
که امروز امروز نیست
چه اتفاقی برای اینه افتاد؟
که من...من...نیست...نیست!
عادت می کنی
به نام فروردین
به نام کوچکت
به نام کوچه ها...
عادت می کنی
به کفش های تازه
خیابانهای تازه تر...
به تمام شهر عادت می کنی.
اما
فقط
عادت می کنی.

دفتر نقاشیت را باز کن
و تصویر زنی را بکش
که چنان گریسته است
که پاک شده است
........................................
مردان عکس العملهای خود را غیرت مینامند و همان رفتار ها را از جانب زنان حسادت ...
و این گونه است که باز هم خداوند توجیه را آفرید برای مردان تا خود را عاری و زنان را حسود بدانند.
به همین سادگی بازی با کلمات و سفسطه .
هی زن...هی تو کجایی؟؟؟؟ !!! زنی شده ای، ،،،،،، روحت آبسن است ،،،،،،،،،، برای کودکان بدنیا نیامده ات برای عشقهای در راهت ،،،،،،
غرق کدامین رویا؟
پشت کدامین لحظه بن بست جا مانده ای؟
در آینه نگاهی بیفکن
چونان
جاافتاده،
زیر تشعشع سوزان سرنوشت
رنگ باخته
ودستهایت پر ازنوازشهای مسکوت
هی تو
سخت نگیر......
خیلی چیزها ثابت میماند
ولی تو پیر میشوی
امروز دلم
مثل آسمان پر است...
پ.ن: یه عمره مراقب بودم دل کسیو نشکنم
اون وقت دل خودم
مدام میشکنه...
ای دل بشارت میدهم خوش روزگاری میرسد
یا دور غم طی میشود یا غمگساری میرسد
گر كارگردان جهان باشد خدایی مهربان
این كشتی طوفانزده هم بر كناری میرسد
اندیشه از سرما مكن سر میشود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی آخر بهاری میرسد
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی بپاشد در افق گویی سواری میرسد
یار همایون منظرم آخر در آید از درم
امید خوش میپرورم زین نخل باری میرسد
ای شاعر شیرینسخن در شهر غوغایی فكن
كز شعرت آن محبوب را نیز افتخاری میرسد
كی بوده است و كی شود ملك غزل بیحكمران
هر دوره آن را خواجهای یا شهریاری میرسد
مفتون! منال از یار خود گر با تو گاهی تلخ شد
كز گل بدان لطف و صفا گه نیش خاری میرسد
گفتم غم تو دارم
گفتا غمت سر آید
...
چه مایوسكننده. چقدر غمانگیز... نه! حافظ اصلن جواب خوبی نشنیده.