تبليغاتX
... تا رهایی
آدم فک می کنه چه خوبه که شبیه مردم دیگه شه. بعد میاد یه روزی، یه وختی که میرسه به یه نقطه ای که می فهمه نمیشه ! نمی تونه ، نمی شه شبیه دیگرون شد! این نقطه نقطه ی لعنتییه تو زندگی آدم! و یهو می بینه مردم هیچی نمی فهمن از آدم. آدم باهاشون به جایی رسیده که نمی شه جای دیگه ای باشه. آدم باهاشون حرف زده، باهاشون بوده و جزئی از آدم شدن و بعد که کنده می شن یه تیکه هایی از آدم رو با خودشون بردن! دیگه نمی تونی شبیه خودت باشی شبیه اونا نیستی و از تنها تنهاتری! دیگه هیچی خوشحالت نمی کنه! هیچی اشکتو در نمیاره و تیکه هایی هست که هیچی جاشونو نمیگره و امیدی حتی به پر شدن جاشون نیست!

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

1

  این روزها که می گذرد

باز هم عقاب ها

بال در بال

اسمانند

و تنها

با ماه

هماغوش می شوند

این روزها که می گذرند

تنها

عقاب ها

در اسمانند


2

این روزها که می گذرد

چرخ خیاطی مادر بزرگ

گم شده است

و چند پیراهن قدو نیم قد

توی ایوان

منتظر ایستاده اند

این روزها که می گذرد

پدر بزرگ

سال هاست که رفته است


3

این روزها که می گذرد

بهارها و تابستان ها

همه مثل قبل

نیستند

این روزها

نه منتظر جاده می شوم

نه کنار ایستگاه صبر می کنم

تنها

این روزها

قدم میزنم


4

این روزها که می گذرد

حال و هوای عجیبی ندارم

مثل همیشه کنار ویترین مغازه ها

می ایستم

و چشم توی چشم خودم

می اندازم


5

این روزها که می گذرد

بدون هیچ چارچوبی

دوست دارم/قدم بزنم/حرف بزنم

و اگر شما هم

دوست نداشتید

دیگر برایم فرقی نمی کند

این روزها

بدون هیچ چارچوبی

حرف می زنم. 

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

ورق خواهم زد

تمام کتابهایی را که

در شهر وجود ندارند

تمام لحظه هایی که

به بازدید تو نیامده ام.

در خود مرور خواهم شد

در تکثیر بی وزنی باد

در تصاویری گنگ بر دیوار

با فکرهای مشکوک

با سه شنبه های تلخ

تمام دلتنگی هایم را

تمام پارادوکس های باهم بودن را

سر کشیده ام

کسی نیست.صدایی نیست

هوا انقدر بیخیال است که

نمی شود تو را ساده دید

پنجره نفس های مرا

به کوچه ای بن بست می کشاند

کوچه ای پرت

کوچه ای که به فلسفه جغرافیایی خود

سخت معترض است

به بی حوصلگی شهر

باز ذر خود مرور خواهم شد

در بی نهایت رابطه نا متعادل

چیزی پیدا نخواهم کرد

جز هویتی نا معلوم.


+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

شمع ها را فوت نمی کنم

دنیا تاریک می شود

من مسافر کوچکی هستم

که سیاره اش را گم کرده است

چشم میگذارم و

درخت ها به جنگل باز می گردند

دستانم را به پیراهن دختران کوچه می گیرم

تا قطاری کوه ها و دشت های نقاشی را

سوت بکشد

بابا را با لنگ های دراز می نویسم

اما دیوارهای این اتاق

هیچ جای جهان را نمی بینند

سی

چهل بار

می شمارم و

بسته ای را بر می دارم

شاید تو برایم

پنجره اورده باشی.

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

درخت که مثل همیشه است!

چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد

که امروز امروز نیست

چه اتفاقی برای اینه افتاد؟

که من...من...نیست...نیست!

عادت می کنی

به نام فروردین

به نام کوچکت

به نام کوچه ها...

عادت می کنی

به کفش های تازه

خیابانهای تازه تر...

به تمام شهر عادت می کنی.

اما

فقط

عادت می کنی.

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

دفتر نقاشیت را باز کن

و تصویر زنی را بکش

که چنان گریسته است

که پاک شده است

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

........................................


مردان عکس العملهای خود را غیرت مینامند و همان رفتار ها را از جانب زنان حسادت ...


و این گونه است که باز هم خداوند توجیه را آفرید برای مردان تا خود را عاری و زنان را حسود بدانند.

به همین سادگی بازی با کلمات و سفسطه .

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

هی زن...هی تو

کجایی؟؟؟؟ !!!

غرق کدامین رویا؟

پشت کدامین لحظه بن بست جا مانده ای؟

در آینه نگاهی بیفکن

چونان

زنی شده ای،

جاافتاده،


 زیر تشعشع سوزان سرنوشت

رنگ باخته

،،،،،،

روحت آبسن است


ودستهایت پر  ازنوازشهای مسکوت

،،،،،،،،،،


هی تو

سخت نگیر......

برای کودکان بدنیا نیامده ات

برای عشقهای در راهت

،،،،،،


خیلی چیزها ثابت میماند


ولی تو پیر میشوی

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


امروز دلم

مثل آسمان پر است...

 

پ.ن: یه  عمره مراقب بودم دل کسیو نشکنم

اون وقت دل خودم

مدام میشکنه...

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |


ای دل بشارت می‌دهم خوش روزگاری می‌رسد
یا دور غم طی می‌شود یا غمگساری می‌رسد
گر كارگردان جهان باشد خدایی مهربان
این كشتی طوفان‌زده هم بر كناری می‌رسد
اندیشه از سرما مكن سر می‌شود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی آخر بهاری می‌رسد
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی بپاشد در افق گویی سواری می‌رسد
یار همایون منظرم آخر در آید از درم
امید خوش می‌پرورم زین نخل باری می‌رسد
ای شاعر شیرین‌سخن در شهر غوغایی فكن
كز شعرت آن محبوب را نیز افتخاری می‌رسد
كی بوده است و كی شود ملك غزل بی‌حكمران
هر دوره آن را خواجه‌ای یا شهریاری می‌رسد
مفتون! منال از یار خود گر با تو گاهی تلخ شد
كز گل بدان لطف و صفا گه نیش خاری می‌رسد

+ نويسنده

ساعت

توسط سحر |

RSS