تبليغاتX
... تا رهایی

... تا رهایی

تعلیق داوری

 

 

غالباً اگر در مورد دیگران قضاوتی نکنید، لال نمی شوید.


اینجا را هم ببینید: http://mterme.blogfa.com/post-90.aspx

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر 

عشق

عشق مگر حتما باید پیدا و اشکار باشد تا به ادمیزاد حق عاشق شدن.عاشق بودن بدهد؟

گاه عشق گم است. اما هست.هست.چون نیست.عشق مگر چیست؟ ان چه که پیداست؟

نه. عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست.معرفت است.عشق از ان رو هست که نیست.

پیدا نیست و حس می شود.می شوراند.منقلب می کند.به رقص و شلنگ اندازی وامی دارد.می گریاند.می چزاند.می کوباند و می دواند.

گاه ادم. خود ادم. عشق است.بودنش عشق است.رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست وقلبش عشق است.

در تو عشق می جوشد بی انکه ردش را بشناسی.بی انکه بدانی از کجا در تو پیدا شده.روییده.

شاید نخواهی هم.شاید هم بخواهی و ندانی.نتوانی که بدانی...

 

 

جای خالی سلوچ/محمود دولت ابادی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

...

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی
اما سال ها طول می کشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر می فهمی اش
دیگر خیلی دیر شده
و هیچ چیز بدتر از
خیلی دیر نیست
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

...

من برکه ای حقیر شدم.رود نیستم

امروز انکه باب دلت بود نیستم


گم کن مرا و فکر کن اصلا نبوده ام

غرقم کن و خیال کن این من...نبوده ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

تنهایی

گِل باید گرفت دهان آن کسی را که برای اولین بار گفته “تنهایی فقط برازنده خداوند است”… آدمها هم گهگداری باید تنهایی را تجربه کنند.  آدمها همیشه در شلوغی‌ها و در “با هم بودنها” گم میشوند… و فقط وقتی پیدا میشوند که تنها هستند… پس تنهایی گاهی برازنده آدمها هم میشود…

آدمها گاهی وقتها باید زیپ دهانشان را ببندند و حرف نزنند… گاهی وقتها باید دو ساعت یک نفس از کوه بالا بروند و صدایی نشنوند… گاهی آدمها مثل آب برکه میشوند و نباید در آنها سنگ انداخت و مواجشان کنی… گاهی برکه ها هم باید تنها باشند تا صاف شوند و  کف و تهشان دیده شود…

گاهی وقتها تنهایی، تنها راه نفس کشیدن است… گاهی وقتها، آدمها را تنها باید گذاشت…

پس گِل بگیرند دهان آن کسی که گفت ” تنهایی فقط برازنده خداوند است”…

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

تیکه های که از ما کنده میشن!

آدم فک می کنه چه خوبه که شبیه مردم دیگه شه. بعد میاد یه روزی، یه وختی که میرسه به یه نقطه ای که می فهمه نمیشه ! نمی تونه ، نمی شه شبیه دیگرون شد! این نقطه نقطه ی لعنتییه تو زندگی آدم! و یهو می بینه مردم هیچی نمی فهمن از آدم. آدم باهاشون به جایی رسیده که نمی شه جای دیگه ای باشه. آدم باهاشون حرف زده، باهاشون بوده و جزئی از آدم شدن و بعد که کنده می شن یه تیکه هایی از آدم رو با خودشون بردن! دیگه نمی تونی شبیه خودت باشی شبیه اونا نیستی و از تنها تنهاتری! دیگه هیچی خوشحالت نمی کنه! هیچی اشکتو در نمیاره و تیکه هایی هست که هیچی جاشونو نمیگره و امیدی حتی به پر شدن جاشون نیست!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

1

  این روزها که می گذرد

باز هم عقاب ها

بال در بال

اسمانند

و تنها

با ماه

هماغوش می شوند

این روزها که می گذرند

تنها

عقاب ها

در اسمانند


2

این روزها که می گذرد

چرخ خیاطی مادر بزرگ

گم شده است

و چند پیراهن قدو نیم قد

توی ایوان

منتظر ایستاده اند

این روزها که می گذرد

پدر بزرگ

سال هاست که رفته است


3

این روزها که می گذرد

بهارها و تابستان ها

همه مثل قبل

نیستند

این روزها

نه منتظر جاده می شوم

نه کنار ایستگاه صبر می کنم

تنها

این روزها

قدم میزنم


4

این روزها که می گذرد

حال و هوای عجیبی ندارم

مثل همیشه کنار ویترین مغازه ها

می ایستم

و چشم توی چشم خودم

می اندازم


5

این روزها که می گذرد

بدون هیچ چارچوبی

دوست دارم/قدم بزنم/حرف بزنم

و اگر شما هم

دوست نداشتید

دیگر برایم فرقی نمی کند

این روزها

بدون هیچ چارچوبی

حرف می زنم. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

هوای بیخیال

ورق خواهم زد

تمام کتابهایی را که

در شهر وجود ندارند

تمام لحظه هایی که

به بازدید تو نیامده ام.

در خود مرور خواهم شد

در تکثیر بی وزنی باد

در تصاویری گنگ بر دیوار

با فکرهای مشکوک

با سه شنبه های تلخ

تمام دلتنگی هایم را

تمام پارادوکس های باهم بودن را

سر کشیده ام

کسی نیست.صدایی نیست

هوا انقدر بیخیال است که

نمی شود تو را ساده دید

پنجره نفس های مرا

به کوچه ای بن بست می کشاند

کوچه ای پرت

کوچه ای که به فلسفه جغرافیایی خود

سخت معترض است

به بی حوصلگی شهر

باز ذر خود مرور خواهم شد

در بی نهایت رابطه نا متعادل

چیزی پیدا نخواهم کرد

جز هویتی نا معلوم.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

پنجره

شمع ها را فوت نمی کنم

دنیا تاریک می شود

من مسافر کوچکی هستم

که سیاره اش را گم کرده است

چشم میگذارم و

درخت ها به جنگل باز می گردند

دستانم را به پیراهن دختران کوچه می گیرم

تا قطاری کوه ها و دشت های نقاشی را

سوت بکشد

بابا را با لنگ های دراز می نویسم

اما دیوارهای این اتاق

هیچ جای جهان را نمی بینند

سی

چهل بار

می شمارم و

بسته ای را بر می دارم

شاید تو برایم

پنجره اورده باشی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  | 

عادت می کنی

درخت که مثل همیشه است!

چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد

که امروز امروز نیست

چه اتفاقی برای اینه افتاد؟

که من...من...نیست...نیست!

عادت می کنی

به نام فروردین

به نام کوچکت

به نام کوچه ها...

عادت می کنی

به کفش های تازه

خیابانهای تازه تر...

به تمام شهر عادت می کنی.

اما

فقط

عادت می کنی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سحر  |